فریدون مشیری
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي فـــرشتـهات به دو دست دعــــا نگهدارد
خواهم من از خدا به دعا صد هزار جان تـــا صـد هـــزار بـــــار بميـــرم براي تو
رفتم به مسجدي كه به رويش نظر كنم بر رخ گرفت دست و دعا را بهانه ساخت
دعاي مردن من ميكني چه حاجت آن بقــاي هجــر تو بادا مكن دعاي دگر
دگرآن شب است امشب كه زپي سحرندارد من و بــاز آن دعاها كه يكي اثر ندارد
از بس كه وصالش به دعا ميخواهم خجلت زدة روي دعــــــا ساخت مرا
به دشنامي دل ما را به دست آر كه همچــون ما دعــــا گوئي ندارد
از آن مژگان او دست دعا بر آسمان دارد كه دائم از خدا خواهد شفاي چشم بيمارش
شب هجراست ودارم برفلك دست دعاامشب به غير ازمرگ حيرانم چه خواهم ازخداامشب
من از خداي خود به دعا خواستم تو را امشب تو نيز بهر خدا تا سحر مرو
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند دعاي نيم شبي دفع صد بلا بكند
من به دعا كرده ام مدّعيان را هلاك زانكه خواص دعا دفع بلا كردن است
باغ دعا پر گل شود هر برگ گل بلبل شود در باغ شب گر بگذري عطر دعا را بشنوي
كليد گنج سعادت بود دعاي سحر كه اين كليد همه قفل هاي بسته گشود
افتادگان چو تكيه به دست دعا كنند صد درد را به قطرۀ اشكي دوا كنند
گفتي مرا كه پير شوم اي پدر بيا نفرين كه در لباس دعا كردهاي ببين
دعاي صبح وآه شب كليدگنج مقصوداست بدين راه وروش ميرو كه بادلداده بپيوندي
حافظ وظيفة تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش كه نشنيد يا شنيد
يا رب اين آتش كه در جان من است سرد كن زان سان كه كردي بر خليل
دعاي گوشه نشينان بلا بگرداند چرا به گوشة چشمي به ما نمي نگري
نالم ز جفاي تو و دارم به دعا دست كان ناله مبادا كه اثر داشته باشد
خدايا به عزّت كه خوارم مكن به ذلّ گنــــه شــــرمسارم مكن
مرا شرمساري ز روي تو بس دگر شرمسارم مكن پيش كس
گفتي كه مستجاب كنم گر دعا كني توفيق هم عطا كن و حال دعا ببخش
اي بلند اختر خدايت عمر جاويدان دهد و آنچه پيروزي و بهروزي در آن است آن دهد
يا رب نگاه كس به كسي آشنا مكن ور ميكني كرم كن و از هم جدا مكن
يا رب به سبو كشان مستم بخشاي بر مُغبچگان مي پرستم بخشاي
بر اين منگر كه باده در دست من است بر آنكه دهد باده به دستم بخشاي
من ميرم و از زاري من آگهيش نيست يا رب كه دعا كرد چنين زار بميرم
آن لاله رخ كه سوخت دل من به داغ او روشن بود هميشه الهي چراغ او
نخوابيده است باكين كسي هرگزدل صافم زبسترچون دعا از سينههاي پاك برخيزم
اي گل خوش نسيم من بلبل خويش رامسوز كزسرصدق ميكندشب همه شب دعاي تو
خدا تــــــــــرا و مـــــرا از بــــلا نگهدارد تــــرا ز درد و مــــــرا از دوا نگهدارد
گرنمی آیم به پرسش نیست درتقصیرمن کور بادا دیده ام بیمار چون بینم تو را
نهادی بر ســـر بـالین من پای ســـرت بــــالیــن بیمـاری نبیند
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد
به غلط ز دست دادم سر زلف يار خود را كه نيازموده بودم دل بيقرار خود را
اگر زلفت به هر تاري اسير تازه اي دارد مبارك باشد امّا دلبري اندازه اي دارد
از خدا ميطلبم عمر درازي چون زلف كه به صدچشم كنم سيرسراپاي ترا
در هر شكن زلف گره گير تو دامي است اين سلسله يك حلقه بيكار ندارد
يك عمر ميتوان سخن از زلف يار گفت دربنداين مباش كه مضمون نمانده است
گهي بردل شبيخون ميزندگاهي برايمانم هميشه كاكل اوفتنه اي درزيرسردارد
تو تا ز شرم فكندي به چهره زلف سياه فغان ز خلق بر آمد كه آفتاب گرفت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آن گاه كه من مي زدم دست بدان زلف دوتا،گل ميريخت
عهد كردم گر رهائي يابم از كنج قفس جز به دام زلف او ديگر نبندم دل بهكس
زلف بر روي تو گوئي كه بر آتش دود است اي بساديده كزآن دود،سرشك آلوداست
و ر چنين زير خم زلف نهد دانة خال اي بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد
جانها به ياد زلف تو بر باد داده ايم ور نيست باورت زنسيم صبا بپرس
از زلف پريشان تو آشفته ترم من در كوي تو آشفته چو باد سحرم من
چون اسير است درآن زلف سمن ساي دلم چه كندگرنكند درشكنش جاي،دلم؟
اذنم بده که زلف تو را آورم به چنگ ای بی وفا مگرکه من ازشانه کمترم
زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلا آه ازآن روزكه اين هرسه دهددست بهم
من بر سر آنم كه به زلف تو زنم دست تا سنبل زلف تو چه سر داشته باشد
گرچه زلف سركش او سركشي از سرگذاشت كاكل او فتنه ها در زير سردارد هنوز
يك جهان دل راپريشان ساختن انصاف نيست شانه درآن زلف خم درخم نمي بايدزدن
تا چند در میان فکنی زلف و شانه را دل را نمی دهیم به زلف تو زور نیست
يك دم آهسته گذر در سر زلفش اي باد كه زهر پيچ و خمش دل سردل ميريزد
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پريشان ودست كوته مااست
بنفشه گر چه دلاويز و عنبرآميز است خجل شود برآن زلف همچو مشك ختن
طرّه آشفته چنين در گذر باد مرو كه پريشاني زلف تو پريشانم كرد
بر زلف تو من بار دگر عهد شكستم بس عهدكه چون زلف تو بشكستم وبستم
گفتم:روم كه چشمت مايل به خواب ناز است بگشودزلف وگفتا بنشين كه شب درازاست
كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست در رهگذر كيست كه دامي زبلا نيست؟
مردم اي كاش پريشاني زلفش بيند تا نگويند پريشاني من بي سبب است
نمي دانم چرا گردون به كام من نمي گردد اگر عيبم پريشاني است زلف يارهم دارد
گر پريشان كني آن زلف خم اندر خم را ترسم اي دوست كه آشفته كني عالم را
از بهر گرفتاري ما زلف مياراي ما بسته داميم تو فكر دگري كن
ز زلف و روي تو خواهم شبي و مهتابي كه با لب تو حكايت كنم زهر بابي
داشتم خوش روزگاري با سر زلف نگاري خوش بودخوش روزگاري داشتن بازلف ياري
چریشان کن سرزلف سياهت شانه اش با من سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه اش با من
آزاد اگر باشد دلي، زلفت گرفتارش كند ورخفته باشد فتنهاي چشم توبيدارش كند
نقّاش چون شمايل آن ماه ميكشد نوبت به زلف او چو رسد آه ميكشد
در درازي به سر زلف تو ميماند شب در سياهي سر زلف تو به شب ميماند
امشب كمند زلف ترا تاب ديگري است اي فتنه در كمين دل و هوش كيستي؟
آنكه بهر ديگران در زلف چين ميافكند چون رسد نزديك من چين درجبين ميافكند
اي صبا در خم آن زلف چو محرم شدهاي با ادب باش كه دلهاي پريشان آنجا است
اي زلف يار اين قدر از ما كناره چيست ما دل شكستهايم و تو هم دل شكستهاي
زلف چون حاشيه برگرد سرش ميپيچيد در كتابي كه بود شرح پريشاني من
به عالمي ندهم موئي از پريشاني كه باشد از سر زلف تو يادگار مرا
گويند بوي زلف تو جان تازه ميكند سلمان قبول كن كه من ازجان شنيدهام
درخم زلف تو ميجستم دل گم گشتهام را يافتم در وي دل جمع پريشان روزگاري
قامتم از خميدگي صورت چنگ شد ولي چنگ نميتوان زدن زلف خميدة ترا
شب كه صحبت به حديث سرزلف توگذشت هركه برخواست زجاسلسله برپابرخاست
كس چو من آشفته زلف دل آويز تو نيست گر پريشان خاطري خواهي مرا آواز كن
همه موسم تفرّج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جوئي
داني كدام دولت در وصف مينيايد؟ چشمي كه باز باشد هر لحظه بر جمالي
سر تا قدمم رفته به تاراج نگاري از چشم و دلم مانده همين اشكي و آهي
كم ازيوسف نتي پيش صبابگشاگريباني كه در عهدتوهم يك چشم نابيناشودروشن
به فلك ميرسداز روي چوخورشيدتونور قل هو اله احد چشم بد از روي تو دور
سرّ من از ناله ي من دور نيست ليك چشم و گوش را آن نور نيست
مباد فتنة خوابيده را كني بيدار به احتياط بر آن چشم خوابناك نگر
هرچشم زدن چشم كبودتوبه رنگي است نيلوفر چرخ اين همه نيرنگ ندارد
هر چند روزگار ستمكار كينه جو است چشم ستمگر تو بود فتنه خواه تر
خون ميچكد از تيغ نگاهي كه تو داري فرياد از آن چشم سياهي كه تو داري
جزچشم سياه توكه جان هاست فدايش بيمار نديدم كه توان مرد برايش
ز بيماري ندارد چشم او پرواي دل بردن ولي در صيد دلها پنجه شير است مژگانش
چون چشم تو دل ميبردازگوشه نشينان همراه تو بودن گنه از جانب ما نيست
ترسم كه چشم تا بگشايم نبينمت مژگان ز بيم هجر تو بر هم نمي زنم
اينهمهشكلخوش ودلكشكهدرگلزار هست خار در چشمم گر ازآنهايكي چون يار هست
اي چشم گريه دوست كه شرمندة توام تا هست گريه ميل به كار دگر مكن
هنوز آن چشم شهلا يادم آيد هنوز آن روي زيبا يادم آيد
چشم گريان را به گرداب بلا خواهم سپرد نوك مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت
رواق منظر چشم من آشيانه تست كرم نما و فرودآ كه خانه خانة تست
بيگانگي نگر كه من و يار چون دو چشم همسايه ايم و خانه هم را نديده ايم
چشم گريان آوريم و جان پر حسرت بريم ديگر از آغاز و از انجام كار ما مپرس
از خود مران كه قسم ميخورم هنوز جز با دو چشم مست تو عهدي نبسته ام
چون كرد قصد سوختنم چشم مست او آتش ز دل گرفتم و دادم به دست او
ساغر چشم تو نازم كه به يك جرعة آن سر عاشق ز طرب بر در و ديوار خورد
چون جهره ي تو ماهي در آسمان نبوده مانند چشم مستت چشم فلك نديده
افسانه گرخواهي بياافسون چشمش راببين ور كيميا جوئي برو خاك سر كويش نگر
ازكوري چشم فلك امشب قمراينجاست آري قمر امشب به خداتاسحر اينجاست
آن دوست كه ديدنش بيارايد چشم بي ديدنش از گريه نيـــــاسايد چشم
ما را ز بــــراي ديدنش بـــايد چشم گر دوست نبيند به چه كار آيد چشم
به بستي چشم يعني وقت خواب است نه خواب است اين حريفان را جواب است
روي در رو و نگه درنگه وچشم به چشم حرف ما با تو چه محتاج زبان است امروز
در جواب هر سوالي حاجت گفتارنيست چشم گويا عذر ميخواهد لب خاموش را
دي گذشت از برمن چشم سياه عجبي او نگاه عجبي كرد و من آه عجبي
چو بگذري قدمي بر دو چشم من بگذار قياس كن كه منت در شمار خاك درم
در چشم پاك بين نبود رسم امتياز در آفتاب ساية شاه و گدا يكي است
درهرنگهت مستي صدجام شراب است چشمان تو ميخانة دل هاي خراب است
ز چشم خويشتن آموختم آيين همدردي كه هرعضويبه دردآيدبه جايشديده ميگريد
لحظه اي بنشين ودرچشم غم آلودم نگر تا زبان اشك من گويد حكايت هاي دل
من آن بخت سپيدخودكه گم شدسالهاازمن كنون درگوشه ي چشم سياهي كرده ام پيدا
دل ز دستم بردهاند امّا نميدانم كه برد غمزه برابر و اشارت ميكند ابرو به چشم
آنكه از چشم تو افكند مرا بيتقصير چشم دارم به همين درد گرفتار شود
به رخ سياه چشمان نظر ار بود گناهي بگذار تا گناهي بكنيم گاهگاهي
درگلستان چشمم زچه روهميشه بازاست؟ به اميد آنكه شايد تو به چشم من درآئي
چشم سرمست ترا عين بلا ميبينم ليك ابروي تو چيزي است كه بالاي بلا است
خوارگشتم تاكه ازچشمت فتادم همچواشك هر كه راچشم تو دورانداخت دور افتاده شد
ديده چون محتاج عينكگشت فكرخويش كن بر نفس دارند روز واپسين آئينه را
مرا به گوشه چشم عنايتي درياب كه استخوان من از درد توتيا گرديد
من آن نيم كه به نيرنگ دل دهم به كسي بلاي چشم كبود تو آسماني بود
اين فتنه كه در نرگس نيلوفري تو است در پردة نه طارم اخضر نتوان يافت
دل خراب مرا جور آسمان كم بود كه چشم شوخ توظالم هم آسمان گون شد
عذر ميخوردن ما روز جزا خواهد خواست چشم مستي كه به آن توبه شكن بخشيدند
تهمت سرمه به آن چشم سيه عين خطااست سرمه گردي است كه خيزد ز صف مژگانش
از چشم خود بپرس كه ما را كه ميكشد جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
غبار راه گشتم سرمه گشتم توتيا گشتم به چندين رنگ گشتم تابه چشمت آشناگشتم
نجيب اسد آبادي
صبر بسيار به بايد پدر پير فلك را تا دگر مادر گيتي چو تو فرزند بزايد
از آه دردناكي سازم خبر دلت را روزي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد
به موئي بسته صبرم نغمه تار است پنداري دلم از هيچ ميرنجد دل يار است پنداري
چو بستي در به روي من به كوي صبر رو كردم چو درمانم نبخشيدي به درد خويش خو كردم
مرا به صبر و شكيب آن صنم اشارت كرد خبر نداشت كه خود هر چه بود غارت كرد
نه صبر هست ما را نه دل نه تاب هچران مائيم و نيم جاني آن هم به لب رسيده
همه دم طفل دلم ناله كنان ميگريد صبر بر دوري ياران نتواند چه كند؟
بيمار غمت را به جز ار صبر ، دوا نيست صبر است دواي من و درد اكه مرا نيست
آمدي رفت ز دل صبر و قرارم بنشين بنشين تا به خود آيد دل زارم بنشين
به صبر كوش كه رنج سفر نخواهد ماند شبان غربت و چشمان تر نخواهد ماند
آسمان با ديگران صاف است و با ما ابر دارد مي شود روزي صفا با ما هم امّا صبر دارد
صبر بر جور رقيبت چه كنم گر نكنم همه دانند كه در صحبت گل خاري هست
عشق ميگويد كه آسان نيست بي او زيستن صبر ميگويد كه باكي نيست گو دشوار باش
چنانت دوست ميدارم كه گر روزي فراق افتد تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم
نه صبر ، بي تو از اين بيشتر توان كردن نه غير صبر علاج دگر توان كردن
گفتيم : عشق را به صبوري دوا كنيم هر روز، عشق بيشتر و صبر كمتر است
بيتو صد جا دلم از داغ شكايت ريش است اين قدر هست كه صبرم ز شكايت بيش است

قند آميخته با گل نه علاج دل ما است بوسهاي چند برآميز به دشنامي چند
جان من بوسه بده عذر ميار ديدن روي تو عيد است مرا
اشگش به گونه بود كه آورد سوي من بار دگر لبان خود از بهر بوسه پيش
دارد لب من تشنگي بوسة بسيار چون مزرعه خشك كه دارد غم باران
شستم به اشك، پاي وي و چاره ساختم آن داغ را به بوسة لبهاي گرم خويش
اين گوهري كه در نظرت سنگ ساده است برپاي آن پري چو رهي بوسه داده است
سه بوسه كز دولبت كردهاي وظيفه من اگر ادا نكني قرض دار من باشي
بوسهاي زان دهن تنگ بده يا بفروش كاين متاعي است كه بخشندوبها نيزكنند
بوسه كي گردد از آن لبهاي جان پرور جدا؟ كي به افسون ميشود شيريني از شكر جدا؟
بوسهاي كردم ز رخسارش تمنّا دوش گفت ديدناينگلستانخوباستوگلچيدنخطااست
چه آيتي تو مگر ساحري كه شاه و گدا هر آنكه ديد لبت بوسهاي گدائي كرد
شنيدهام كه به جان بسته يارقيمت بوس هزارجان به تنم نيست صدهزار افسوس
به چه عضو تو زنم بوسه نداند چه كند بر سر سفرة سلطان چو نشيند درويش
هرچند شكسته پر به كنج قفسم يك بوسه بود از لب لعلت هوسم
و آن بوسه چنان است كه لب بر لب تو آن قدر بماند كه نماند نفسم
توبه كردم كه نبوسم لب ساقي و كنون ميگزم دست چرا گوش به نادان كردم
يك بار بوسهاي ز لب تو ربودهام يك بار ديگر آن شكر ستانم آرزو است
جان به بهاي بوسه ات دادم ولب گزيدهام با تو در اين معاملت هيچ زيان نديدهام
بعد از عمري زتويك بوسه طلب كردم ليك لب گزيدي و مرا غرق خجالت كردي
مبوس جز لب معشوق و جام ميحافظ كه دست زهد فروشان خطااست بوسيدن
گر ميسّر نشود بوسه زدن پايش را هر كجا پاي نهد بوسه زنم جايش را
خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم تربيتي كن به آب لطف خسي را
گفت يكي بس بود كه گر دوستاني فتنه شود آزمودهايم بسي را
عمر دوباره است بوسه من و هرگز عمر دوباره ندادهاند كسي را
آمدزدرم خنده به لب،بوسه طلب،مست در دامن پندار من مي زده بنشست
ز غنچه دهنت بوسهاي به خواب گرفتم نمردم و ز گل آرزو گلاب گرفتم
گفتمش : بوسه دهي؟ گفت: هنوز موسم آن نرسيده است مرا
نيست چون دسترسي تارخ زيبات ببوسم ميشوم در گذرت خاك كه تا پات ببوسم
بوسه خواهم ز تو امروز دهي وعده فردا كو من دل شده را عمر كه فردات ببوسم؟
تلاش بوسه نداريم چون هوس ناكان نگاه ما به نگاهي ز دور خرسنداست
خرم آن روز كه مستم ز در حجره در آئي وزلبت بوسه شمارم به شماري كه توداني
آرزوي بوسه ازساقي نه حدچون من است مستم و با ترس ميبوسم لب پيمانه را
بوسهاي گر نربوده است ز ياقوت لبش دهن لاله چرا تا به جگر سوخته است
آنكه در آئينه دارد بوسه را از خود دريغ كي به عاشق وا گذارد اختيار بوسه را
همه اسباب جمال توبه جاي خويش است بوسه دركنج لبت گوشه نشين ميبايست
من بستهام لب طمع امّا نگار من دارد دهان بوسه فريبي كه آه از او
صد بوسه از لب تو لب جام ميگرفت يك بوسه قسمت لب اين بي نصيب نيست
بزم شراب بيمزة بوسه ناقص است پيش آي و عيش ناقص ما را تمام كن
بوسيدن لب يار ، اوّل ز دست مگذار كاخر ملول گردي از دست و لب گزيدن
گفتي چوجان دهي به عوض بوسه ميدهم اين خونبها است مزد وفارا چه ميميكني؟
به بوسهاي ز دهان تو آرزومنديم فغان كه باهمه حسرت به هيچ خرسنديم
نه تنها بوسه از لعل لبتاي دلربا خواهم كه ازجان بهربوسيدن ترا سرتا به پاخواهم
هنوز از لب من بوي بوسههاي تو خيزد كنم چو از بر ميعاد گاه رفته گذاري
آنكه بوسيد لب نوش تو شكر نچشيد و آنكه خسبيد در آغوش تو بيدار نشد
نه بوسهاي،نه شكر خندهاي نه دشنامي بهيچ وجه ، مرا روزي از دهان تو نيست
يك بوسه از رخت ده و يك بوسه از لبت تا هر دو را چشيده بگويم كدام به
از غنچه لعلش هوس بوسه نمودم خنديد و به من گفت زياد از دهن تست
اي پيرهن آهسته بزن بوسه بر اعضاش كان خرمن گل طاقت آزار ندارد
گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند حاشا كه مشتري سر موئي زيان كند
به غير از بوسه كز تكرار ، رغبت را كند افزون كدامين قندرا ديگرمكرّرميتوان خوردن
اين لب بوسه فريبي كه ترا داده خدا ترسم آئينه بديدن ز تو قانع نشود
از لب شكّرين او بوسه به جان خريدهام ز انكه حلاوتي بود جنس گران خريده را
شوم نسيم وشبي دربرت كشم چون گل به بوسمت لبت آن گه بگويمت كه: منم
ترك جان ميبايدم گفتن كه اين شيرين لبان بوسه ميبخشند امّا جان شيرين ميبرند
گه دهان تنگ ميبوسم به مستي گاه چشم پيش مستان هيچ فرق ازپسته وبادام نيست
دزدي بوسه عجب دزدي پر منفعتي است كه اگر باز ستانند دو چندان گردد
هر قدم بنگرم قفاي ترا كه ببوسم نشان پاي ترا
به جاي وعدة يك بوسه صدجان دادم وشادم نميدانم گرم يك بوسه ميدادي چه ميدادم
بر سراپاي دل آويزت نميپيچم چو زلف قانعم زان هر دو لب يك بوسه بس باشدمرا
دوش در خواب لب نوش ترا بوسيدم خواب ما به بود از عالم بيداري ما
ببوس از سر آن سر و سيمتن تا پاي به پاي او چو رسي اين رويّه از سرگير
از بهر بوسهاي كه لبت بر لبم دهد جان را هزار مرتبه برلب رسانده است
آن قدر همرهي از طالع خود ميخواهم كه پر از بوسه كنم چاه ز نخدان ترا
از شوق دوصد بوسه زنم بردهن خويش هر گاه كه نام تو بر آيد به زبانم
صدجان بهاي بوسه طلب ميكني زخلق ديگر كسي مگر لب خندان نداشته است
روزگاري دل رميدة من از دو گلچهره بوسهاي ميخواست
آن يكي سركشيد و ناز افزود وين يكي بوسه داد و بزم آراست
مردم در آرزوي شبيخون بوسهاي يا رب بخواب مرگ رود پاسبان تو
بوسه را در نامه ميپيچيد براي ديگران آن كه ميدارد دريغ از عاشقان پيغام را
ليكن نداد بر لب من بوسه زانكه يافت در ديدگان خستة من گور عشق خويش
سر منزل مراد بود آستان عشق محروم آنكه بوسه بر اين آستان نداد
اگر پياله سرا پا دهن نميگرديد كه حرف بوسه ما را به آن دهن ميزد
نذر كردم گرزدست محنت هجران نميرم آستانت را ببوسم آستينت را بگيرم
ميزنــــــم در رخ درخشــــــــانت بــــوسه بر ســــايــههاي مژگانت
بر لبت چون يكي حباب شوم بوسم آن را ز شوق و آب شوم
تا بوسهاي به من ز لب دلستان رسيد جانم به لب رسيد ولب من به جان رسيد
طمع بوسه از آن لعل شكر خا دارم خير از خانه در بسته تمنّا دارم
تلخ كامي نبود در شكرستان وصال نامه آور نگه و بوسه پيام است اينجا
تلخي مي به گوارائي دشنام تو نيست دزدي بوسه به شيريني پيغام تو نيست
دل ز كافر نعمتي دارد تلاش وصل يار ورنه چندين بوسه درپيغام او پيچيده است
وه كه ميسوزم وپوزش به لب ازرنج گناه بوسهها ميزنم از دور به پيشاني تو
جان من بستان وجاني ده مراازبوسهاي تا دهم باز از براي بوسه ديگر ترا
به بوسهاي ز لبش دل نميشود سيراب چگونه تشنه تواند ز گوهر آب گرفت
چنداست نرخ بوسه به شهرشما كه من عمري است كزدوديده گهر ميشمارمت
طلب بوسه دلم گه ز رخش گه ز لبش هست اين خام طمع هرنفسي درهوسي
گرد آن خانه بگردم كه بود محفل او پاي آن ناقه ببوسم كه كشد محمل او
گر زني تيغ زنم بوسه به دستت كه بزن نيست مردره عشق آن كه مزن ميگويد
خوشا نو بهاران و فصل جواني كه بگذشت با دوستان زندگاني
همه كس راتن واندام وجمال است وجواني وين همه لطف ندارد تومگرسرو رواني؟
افسوس كه ايّام جوانـــــــي بگذشت هنگام نشاط و شادماني بگذشت
تا چشم گشوديم در اين باغ، چو گل هفتاد و دو سال زندگاني بگذشت
ز دامنگيري پيري اگر آگاه ميگشتم به دست غم نميدادم گريبان جواني را
جواني حسرتا بامن وداع جاوداني كرد وداع جاوداني حسرتا با من جواني كرد
ز روزگار جواني خبر چه ميپرسي چو برق آمد و چون ابر نو بهار گذشت
فسانه بود جواني، فريب بود اميد درون دام حقيقت قرار و تابم نيست
شباب عمر عجب با شتاب ميگذرد به دين شتاب خدايا شباب ميگذرد
شباب و شاهدوگل مغتنم بود ساقي شتاب كن كه جهان با شتاب ميكذرد
جواني چون سواري بود و بگذشت به گلزاري بهاري بود و بگذشت
دريغا از جواني ، صد دريغا كه آن هم روزگاري بود و بگذشت
موي سپيد ر ا فلكم رايگان نداد اين رشته را به نقد جواني خريدهام
من جلوه شباب نديدم به عمر خويش از ديگران حديث جواني شنيدهام
به روزگار جواني درود باد درود كه دورة خوش من دورة جواني بود
بر ساحل درياي جواني چو نشينم هر دم گذرد از سر من موج خيالي
خوشاجواني ودورنشاط وعشق واميد كنار سبزه لب جوي و زير سابه بيد
عيش خوش و ايّام جواني همه گوئي چون بوي گلي بود كه همراه صبا بود
روزگارم نام داد و كامراني را گرفت تا زبانم داد، شوق همزباني را گرفت
هيچ داني روزگارحيله گربامن چه كرد سالها عمرعبث داد و جواني را گرفت
افسوس كه ايّام جواني بگذشت دوران نشاط و كامراني بگذشت
تشنه به كنار جوي چندان خفتم كز جوي من آب زندگاني بگذشت
شادي كنيداي دوستان من شادم وآسودهام بوي جواني بشنويد از پيكر فرسودهام
اي سرو كه اسباب جواني همه داري با ما به جفا پنجه مينداز كه پيريم
ايّام جواني كه ز دستم بگريخت گل بود و به همراه نسيم آمد و رفت
مرا ز هجر تو اميد زندگاني كو ؟ در آرزوي توام ، لذّت جواني كو؟
از زندگانيم گله دارد جوانيم شرمندة جواني از اين زندگانيم
مخسب آسوده اي برناكه اندرنوبت پيري به حسرت ياد خواهي كردايّام جواني را
مرا با ياد ايّام جواني به سر سوداي ياري مهوش آمد
جواني خود مرا تنها اميد زندگاني بود دگرمن باچه اميدي توانم زندگاني كرد
خجل شدم ز جواني كه زندگاني نيست به زندگاني من فرصت جواني نيست
بار ديگر گر فرود آري سري با ماجواني داستانها دارم از بيداد پيري با جواني
واعزيزاگوئي آخر گر عزيزت مرده باشد من چرا از دل نگويم واجواني واجواني
نه وصلت ديده بودم كاشكي ايگل نه هجرانت كه جانم در جواني سوخت اي جانم به قربانت
آري آري نوجواني ميتوان از سر گرفتن گر توان با نوجوانان ريخت طرح زندگاني
از شبابم آتشي افروخت در كانون دل هم درآن آتش خدايا خود شباب آمدكباب
تا جـــــــواني ز فقر شكوه مكـــن ثــــــروتي بهتـــــــر از جواني نيست
دل پيران جوان ديدم ولي من جوان بودم كه ناگه پير شد دل
به همنشين جواني پيام باد كه عشق ترا اگر كه فراموش شد مرا ياد است
گر جواني به هدر رفته دل آزرده مباش زندگي چيست به جزبادوهوايي بلبل
اي دل به عشقهاي جواني هوس مكن ترسم دوباره فسق و فساد آورد ترا
مشو از باغ شبابت بشكفتن مغرور كز پيش آفت پيري بود و پژمردن
جواني به بر كرد رخت سفر چــــو پيري رسيد و عصا زد به در
بهار عمر و گل زندگي جواني بود ولي دريـغ كه من قدر آن ندانستم
هر چند به عشرت گذرد نوبت پيري ايّام جـــواني نتــوان كرد فراموش
جواني خوش بود گر بگذراني به وصـــــل دلبري از خود جوانتر
سلامي ساقي ازمن عهدعيش وكامراني را كه چون گل دادهام بر باد ايّام جواني را
جواني را تبه ميسازد اين اندوه ناكامي بسان بادزهرآگين كه ميافتدبه گلزاري
ندانستم چو نيكو قدر ايّام جواني را دلم خون ميشود چون بشنوم نام جواني را
نه تنهاازجواني كام من شيرين نشدهرگز كه كردم تلخ از ديوانگي كام جواني را
جواني و پيري بهار است و دي نه آن دي كه باشد بهارش ز پي
خوشا نشاط جواني، خوشا زمان شباب كه بيخيال، مرا روز و ماه و سال گذشت
سالها چيزي به نام زندگاني داشتم عالمي آشفته با نام جواني داشتم
شكرانة زور آوري روز جواني آن است كه قدر پدر پير بداني
بهره از روز جواني ببرد آن پسري كه ز جان گوش به پند پدر پير كند
شبهاي بهار و عشق و مهتاب مخصوص عوالم جواني
چشم من در زندگي نقش جواني را نديد اين دروغ فاش پنهان آمدوپنهان گذشت
چهار است سرمايه كامراني جواني، جواني، جواني، جواني
جواني شمع ره كردم که جويم زندگاني را نجستم زندگاني را و گم كردم جواني را
كنون با بار پيري آرزومندم كه برگردم به دنبـــــال جواني كوره راه زندگاني را
درگلستاني كه گيرد دست هرپيري جواني اي جوان سروبالا دستگيري كن كه پيرم
درجواني به طرب كوش كه اين موي سياه شب تار است به افسانه به سر بايد برد
تعلّقم به حيات است وقت پيري پيش كه مفت باختهام موسم جواني را
جواني گفت پيري را چه تدبير كه يار از من گريزد چون شوم پير
جوابش داد پيـــــر نغــز گفتار كه در پيري تو خود بگريزي از يار
از همه افسردگيهاي جواني ياد آرم هركجا بينم گل پژمردهاي بر شاخساري
ديدم به دست باد، گلي نو شكفته را گفتم : ببين جواني بر باد رفته را
خميده پشت ازآن گشتند پيران جهانديده كه اندر خاك ميجويند ايّام جواني را
سحرگه به راهي يكي پيـــــر ديــدم سوي خاك خم گشته از ناتواني
بگفتم : چه گم كردهاي اندرين راه؟ بگفتا: جــواني، جـواني، جــواني
جواني در درون دل نهفــته است جواني در نشاط و شور خفتهاست
چو گم شد از دلت عشق هوسباز همـــانــا شــــام پيري گشته آغاز
تبه كردم جواني تاكنم خوش زندگاني را چه سود از زندگاني چون تبه كردم جواني را
| نظر ها |
|

منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز چه شكر گويمت اي كردگار بنده نواز
ازهرچه ميرودسخن دوست خوشتر است پيغــــام آشنـــا نفس روح پرور است
گر مُخيّر بكنندم به قيامت كه چه خواهي دوست مارا وهمه نعمت فردوس شمارا
عشقپيش ازاجلم كشت وبه مردن نگذاشت شادازاينم كه مرادوست به دشمن نگذاشت
براي خاطر دشمن ز ما بريدي مهر طريق دوستي اين است؟مرحبااي دوست
خودپرستي زشما دوست پرستي از من غم جـــان است شما را غم جانانه مرا
ز حد گذشت جدائي ميان ما اي دوست بيا بيا كه غلام توام بيا اي دوست
هزار سال پس از مرگ من چو باز آيي ز خاك نعره بر آرم كه مرحبا اي دوست
چو روز حشر برآريم سر ز خواب اجل به روي دوست شود باز چشم بستة ما
شور بزم دوستان از نالة گرم من است همچو بانگ ني ميان انجمن پيچيده ام
شرح جفاي دوست نه بهر شكايت است مقصود ذكر اوست دگرها حكايت است
رفتي ز چشم و مانده به جا ماجراي تو خالي است در دو ديده ام اي دوست جاي تو
بستم دوباره رشتة مهر بريده را دادم به دوست دست به دندان گزيده را
اي كاروان آهسته ران كارام جانم ميرود وان دل كه با خود داشتم با دلستانم ميرود
در رفتن جان ازبدن گويندهر نوعي سخن من بادوچشم خويشتن ديدم كه جانم ميرود
از در دوست چه گويم به چه عنوان رفتم همه شوق آمده بودم همه حرمان رفتم
دوست باشد كسي كه در سختي باري از دوش دوست بر دارد
نه كه ســـر بــــــار زحمت خــــود نيز بــــر ســــر بـــار دوست بگـــــــــــذارد
چيست از اين خوبتر در همه آفاق كار دوست به نزديك دوست يار به نزديك يار
رفتم امّا دل من مانده بر دوست هنوز مي برم جسمي وجان در گرو اواست هنوز
باز در آمد ز در جلوه كنان دوست دوست ديده غلط ميكند نيست غلط اوست اوست
دوست جايديگرومنمانده ام دركوي دوست كز در و ديوار كوي دوست آيد بوي دوست
من ازجهان بهين خوشدمم كه دارم دوست چودوست نيست مباداجهان وهرچه دراوست
درپيش دوست تحفة جان بس محقّراست در خاك پاي يار سر از خاك كمتر است
طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد در دل دوست به هر حيله رهي بايدكرد
دوست دارم كه دوست عيب مرا همچـــو آئينـــــــه روبرو گـويد
نه كه چون شانه با هزار زبان پشت ســـــر رفته مـو به مو گوید
به صد سال يك دوست آيد به دست به يك روز دشمــــن توان كرد شصت
دميبادوستدرخلوتبه ازصدسال درعشرت من آزادي نمي خواهم كه بايوسف به زندانم
سخن گفتن مرا يك لحظه بــــا دوست بسي خــــوشتــــر زعمـــــر جاويداني
دوست آن دانم كه گيرد دست دوست در پريشان حـــــالي و درمــــــاندگي
گر از دوست چشمت بر احسان اوست تو در بند خــــويشي نه در بند دوست
به جهان خرّم ازآنم كه جهان خرّم ازاوست عــاشقم برهمه عالم كه همه عالم ازاوست
گر برود جان ما در طلب وصـــــــل دوست حيف نباشدكه دوست دوسترازجان ماست
زنده شود هر كه پيش دوست بميرد مرده دل است آن كه هيچ دوست نگيرد
به يادگار دلي داشتم ز حضرت دوست ندانم از چه سبب دوست يادگار ببرد
دوست حق داشت اگرپاي به چشمم ننهاد ديد كز اشك روان هر طرفش دريا بود
مست مي باش كه درعالم مستي بادوست رمزها هست كه در عالم هشياري نيست
گر نيست به كام تو پريشانيم اي دوست بازآ كه پريشان تر از اين نيز توان شد
به تحريك حسادت، يا تغافل، بازبان بازي به كوي دوست با صد حيله راهي كردهام پيدا
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو