روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم

رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

کیست آن گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می کند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

به یکی عربده مستانه به هم درشکنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم


حافظ/تصحیح احمد شاملو

گفتم که : « خطا کردی و تدبیر نه این بود .»
گفتا : « چه توان کرد چو تقدیر چنین بود ؟ »
گفتم که : « بسی خط خطا پر تو کشیدند .»
گفتا : « همه آن بود که بر لوح جبین بود .»
گفتم که : «قرین بدتت افکند بدین روز . »
گفتا که : «مرا بختِ بد خویش قرین بود »
گفتم که : «خدا داد مرادت به وصالت . »
گفتا که : «مرادم زوِ صالش نه همین بود . »
گفتم که : «بسی جام طرب خوردی ازاین پیش . »
گفتا که : «شفا در قدح بازپسین بود . »
گفتم که : «چرا مهر تو ،ای ماه !بگردید ؟ »
گفتا که : «فلک با من بَد مِهر به کین بود ! »
گفتم که : «تو ،ای عُمرا چرا زود برفتی ؟»
گفتا که : «چه توان کرد ؟ مگر عمر همین بود . »
گفتم که : «نه وقت سفرت بود چنین زودم . »
گفتا که : «مگر مصلحت وقت در این بود . »
گفتم که : «زحافظ به چه حُجَّت شده ای دور؟»
گفتا که : «همه وقت ،مرا داعیه این بود !»


ساقی صلای عام است، کاری به کام گردان

دامان خُم فراخ است، دوری تمام گردان

ما و دل اندرین شهر، چون حسن تو غریبیم

او را عزیز کردی، ما را غلام گردان

بی کیمیای مستی، تبدیل غم محال است

یا می حلال فرما یا غم حرام گردان

بی تو به تلخکامی شب­ها به روز کردیم

با ما به شادمانی یک روز شام گردان

نظیری نیشابوری

مسایل و مشکلات اجتماعی زمان نیز از دید مخفی، پنهان نمانده است. ابیات زیر، نمونه ای از سروده های زیب النسا در این زمینه است:

گر به جوش آید تنور دیده غمدیدگان
ناخدا گر نوح باشد غرق طوفان می شود
* *
ز آه سرد مظلومان حذر مخفی که هر آهی
به زهرآلود صد پیکان پنهان در بغل دارد

جفا جویا ستم کارا! حذر از آه مظلومان
که تیر آه مظلومان نهان در سنگ اثر دارد


تو مو می بینی و من پیچش مو!




شعرا معمولا اگر روی دنده چپ بیفتند ، بهترین صفات و خصوصیات را ناپسند ببینند و نکوهش کنند و اگر از آن دنده بیفتند ، کریه ترین صورتها را چنان می آرایند که چشم خیره می ماند ، در این پست ، عباراتی منظوم در باب وصف پری پیکرانی هر چند نا خوشگل! که از جانب عشاق معشوقه پرست تحریر شده است را می آوریم ، امید می رود در مقام کلامی شیرین ، مقبول طبع دوستان گرامی واقع گردد.

ــــــــــــــــــــــــــــ

برای مثال ، " ظهوری ترشیزی " چهره آبله نگار خود را ، چنین آراسته است :

بر چهره صافت ، اثر آبله ها / بوده است ضرور ، تا نگه بند شود

***

و " سنجر کاشانی " نیز صورت پر از آبله نگار خود را ، چنین ستوده است :

گر بر رخ چون ماه تو ای جان جهان / از آبله چون ستارگان ، هست نشان

حسن تو نهان نگردد ای ماه! بدان / هرگز ز ستاره ، مه نگشته ست نهان

***

و " کمال الدین اسماعیل اصفهانی " یا " خلاق المعانی " خپله بودن یار را اینگونه ستوده :

نه دست به زلف لاله پوش تو رسد / نه لب به لب شکرفروش تو رسد

کوتاهی قد تو ، برای دل ماست / تا ناله زار ما ، به گوش تو رسد

***

و آن یکی دیگر شاعر اصفهانی " حکیم شفاهی " برای کوتاهی قد بهانه ای تراشیده :

ای شوخ ! که در حسن و لطافت ماهی / هر چند که کوتاه قدی ، دلخواهی

شاخ گلی ، از پستی خود عار مدار / عمر منی ، از بهر همین کوتاهی

***

و باز همان " خلاق المعانی " حتی یک چشم بودن دلدار را ، که خود عیب خویش را ، زیر موها پنهان نموده ، اینگونه توجیه کرده است :

داری ز پی چشم بد ای در خوشاب! / یک نرگس ناشکفته ، در زیر نقاب

وین از همه طرفه تر ، که از باده حسن / یک چشم تو مستست و دگر چشم به خواب

***

و " محمد قاسم سراچی " کچلی و طاسی سر محبوب را ، هرگز عیب ندانسته و می گوید :

گر مو به سر تو نیست ، ای در خوشاب! / زین قصه ، مباش یک سر مو در تاب

تو شعله آتشی و روشن باشد / کاندر سر شعله ، مو نمی آرد تاب

***

و" مجمراصفهانی " هم چشمهای بی مژه و نازیبای دلبر سیمین بر را ، اینگونه می نگرد :

گر زانکه نداری مژه ، ای سیمین بر! / سرّیست در این نکته ، شنو از مجمر

تُرک تو ، چو مست بود و مستی خونریز / از ترس ، ندادند به دستش خنجر

***

و بالاخره شاعری هم ، لکنت زبان معشوق را دلیلی بر زیبایی دهانش دانسته و گفته :

گفتم سخنت ، شکسته از چون آید؟ / با اینکه همه ، چو درّ مکنون آید؟

گفتا که بدین دهان تنگی که مراست / گر نشکنمش ، چگونه بیرون آید؟