فرخی یزدی


به زندان قفس مرغ دلم چون شاد می گردد؟

مگر روزی که از این بند غم آزاد می گردد

تپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته

رساترگر شود این ناله ها فریاد می گردد

ز اشک و آه مردم بوی خون آید

که آهن را دهی گر آب و آتش، دشنه ی فولاد می گردد

به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن، زان رو که می دانم

خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد
"فرخی یزدی"


من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

مولانا

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است
هر که از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است
چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست
غنچه پژمرده از تاراج گلچین فارغ است
شور عشق تازه ای دارد مگر دل ؟ کاین چنین
خاطرم امروز از غمهای دیرین فارغ است
خسروان حسن را پاس فقیران نیست نیست
گر به تلخی جان دهد فرهاد شیرین فارغ است
هر نفس در باغ طبعم لاله ای روید رهی
نغمه سنجان را دل از گلهای رنگین فارغ است
رهی معیری